shiftدیکشنری انگلیسی به فارسیتغییر مکان، تغییر، انتقال، تغییر جهت، نوبت، تعویض، عوض، نوبت کار، تناوب، استعداد، ابتکار، مبدله، تعبیه، نقشه خائنانه، حقه، توطئه، تغییر دادن، انتقال دادن، پخش ک
تعویضدندة الکترونیکیshift-by-wireواژههای مصوب فرهنگستاننوعی سامانة تعویضدنده که در آن بهجای انتقال حرکت از دستهدنده به جعبهدنده ازطریق میلهبندی تعویضدنده، نشانکی ازطریق سیم به عملگرهای تعویضدنده منتقل میشود
کلید تبدیلshift key, shift 1واژههای مصوب فرهنگستانیکی از کلیدهای صفحهکلید رایانه که معمولاً نشانۀ بالایی کلیدها را انتخاب میکند متـ . تبدیل 5
ماهکshift fork, selector fork, shifter fork, gear-selector fork, gearshift fork, gear-shifting fork, gearshift rod, gear-control fork,control fork, selector leverواژههای مصوب فرهنگستانقطعهای هلالیشکل که، با حرکت دادن دندهچنگکی، یکی از چرخدندههای متحرک را بر روی محور خروجی جعبهدنده قفل میکند و این محور را به حرکت درمیآورد
نوبتکارshift workerواژههای مصوب فرهنگستان1. ویژگی شخصی که در نوبتهای معین کار کند 2. شخصی که در نوبتهای معین کار کند
ساهفلغتنامه دهخداساهف . [ هَِ ] (ع ص ) سخت تشنه . (منتهی الارب ). || تشنه یا آنکه او را در وقت جان دادن تشنگی غالب باشد. || هلاک شونده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || رجل سا