سلارلغتنامه دهخداسلار. [ س َل ْ لا ] (اِ) سالار. سردار. (از فرهنگ فارسی معین ) : نقیب سلار اصفهبد نسختی نامها و ملوک نبشته بر او عرض کردی . (تاریخ طبرستان ). برخاستی با خوابگاه
گوسلارلغتنامه دهخداگوسلار. [ گُس ْ ] (اِخ ) شهری از آلمان غربی واقع در دامنه ٔ کوههای هارتز . این شهر 47600 تن جمعیت دارد. صنایع آهن سازی و مکانیک آن قابل ذکر است و ابنیه ٔ باستان
سلار الدیلمیلغتنامه دهخداسلار الدیلمی . [ س َل ْ لارُدْ ] (اِخ ) ابویعلی حمزةبن عبدالعزیز الدیلمی ملقب بسلار از فقهای امامیه است . (اعلام زرکلی ج 1 ص 273). وی مکنی به ابوعلی و ملقب و مع
سلاریلغتنامه دهخداسلاری . [ س َل ْ لا ] (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ جاویدی ممسنی فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 90).