سلالغتنامه دهخداسلا. [ س َ ] (اِخ ) نام شهری است در اقصی مغرب بعد از آن آبادی نیست مگر یک شهر کوچک موسوم به عرینطوف از طرف شمال و جنوب وصل به دریاست و در طرف غربی آن یک نهر جار
سلالغتنامه دهخداسلا. [ س َ ] (ع اِ) پوستی که بر روی بچه هنگام زادن درکشیده شده است و به فارسی پارک گویند. ج ، اَسلاء. (ناظم الاطباء). سلی بالقصر. (منتهی الارب ). آن پوست که با
سلاکلغتنامه دهخداسلاک . [ ] (اِخ ) طایفه ای از طوایف ترکمن مرکب از دویست خانوار که در شمال غربی فندرسک مسکن دارند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 102).
سلاکلغتنامه دهخداسلاک . [ س َ ] (اِ) شوشه ٔ زر و سیم که گداخته باشد و در ناوچه ٔ آهنی ریزند. (برهان ) (آنندراج ). شوشه ٔ طلا و نقره . (ناظم الاطباء) (غیاث ). || کرایه . (برهان )