وسیلهفرهنگ مترادف و متضاد۱. باعث، سبب، علت، محرک ۲. دستآویز ۳. آلت، ابزار، اسباب ۴. تدبیر، چاره، طریقه
وسیلهدیکشنری فارسی به انگلیسیappliance, applicator, gadget, implement, instrument, instrumentality, intermediary, lever, means, ment _, organ, tackle, tool, ure _
سیلهلغتنامه دهخداسیله . [ ل َ / ل ِ ] (اِ) مطلق گله و رمه را گویند از اسبان ، آهوان ، گوسفندان و امثال آنها. (برهان ). فسیله است که گله ٔ گاو، گوسپند، اسب و آهو باشد. (آنندراج )