قریشیةلغتنامه دهخداقریشیة. [ ق ُ رَ شی ی َ ] (ص نسبی ) نسبت مؤنث است به قریش . (معجم البلدان ). رجوع به قریش شود.
قریشیهلغتنامه دهخداقریشیه . [ ق ُ رَ شی ی َ ] (اِخ ) دهی است به جزیره ٔ ابن عمرکه در آن ده سیب نیکو و خوش میشود. (منتهی الارب ).
قاضی قریشیلغتنامه دهخداقاضی قریشی . [ ق ُرَ ] (اِخ ) یکی از قاضیان عهد میرزا الغ بیک است که در یکی از قضایای شرعی متهم به مداهنه گردید. الغبیک حکم کرد ریش او را تراشیده و او را رسوا ک
قراشیملغتنامه دهخداقراشیم . [ ق َ ] (ع اِ) نوعی از گیاه رمث است ، بارِ آن همچودو طبق بر هم نهاده و در آن نخستین کرمکی سپید پیداگردد و سپس کنه شود. قراشمه به ضم و فتح یکی آن . (از