قسطللغتنامه دهخداقسطل . [ ق َ طَ ] (اِخ ) موضعی است به شام . (اللباب ). موضعی است میان حمص و دمشق ، و گویند نام قصبه ای است . (معجم البلدان ).
قسطللغتنامه دهخداقسطل . [ ق َ طَ ] (اِخ ) قصری است ازقلعه های رومیان قدیم در مشرق اردن که ولید دوم برای شکار و گردش بدان قصر اقامت میکرد. (ذیل المنجد).
قسطللغتنامه دهخداقسطل . [ ق َ طَ ] (ع اِ) غبار. (منتهی الارب ). غبار ساطع. (اقرب الموارد). گَرد لشکر. در فقه ثعالبی آمده که آن مخصوص به غباری است که در جنگ برمیخیزد. (اقرب الموا
قسطللغتنامه دهخداقسطل . [ق ُ طُ ] (معرب ، اِ) شاه بلوط. آن را به عربی بلوطالملک خوانند. (از برهان ).
قسطلةلغتنامه دهخداقسطلة. [ ق َ طَ ل َ ] (ع اِ) قسطلة الجمل ؛ آواز شتر که از گلو برآرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). هدیر شتر. (اقرب الموارد). قسطلة النهر؛ آواز نرم جوی . (اقرب
قسطلةلغتنامه دهخداقسطلة. [ ق َ طَ ل َ / طَل ْ ل َ ] (اِخ ) شهری است به اندلس . (منتهی الارب ). در مراصد و معجم البلدان آمده است : قسطلة به فتح اول و ثالث و تشدید لام ، شهری است د
قسطلانلغتنامه دهخداقسطلان .[ ق َ طَ ] (ع اِ) غبار. (منتهی الارب ). غبار ساطع. (اقرب الموارد). رجوع به قسطل و قسطال و قسطول شود.
قسطلانیلغتنامه دهخداقسطلانی . [ ق َ طَ ] (اِخ ) احمدبن محمد. رجوع به احمدبن محمدبن ابی بکر در همین لغت نامه و احمدبن محمد در اعلام زرکلی و قسطلانی (احمد)در ریحانة الادب و معجم المط