rootedدیکشنری انگلیسی به فارسینشات گرفتن، ریشه کن کردن، داد زدن، از عددی ریشه گرفتن، ریشه دار کردن، پوزه بخاک مالیدن
درخت ریشهدارrooted treeواژههای مصوب فرهنگستاننوعی درخت تبارشناسی که علاوه بر روابط خویشاوندی تکاملی، جدیدترین نیای مشترک آرایهها را نیز شامل میشود
درخت ریشهدارrooted treeواژههای مصوب فرهنگستان[ریاضی] در نظریة گراف، درختی که یکی از رأسهای آن بهعنوان ریشه مشخص شده باشد [علوم گیاهی] نوعی درخت تبارشناختی که علاوه بر روابط خویشاوندی تکاملی، جدیدترین نیا
ژرفدیکشنری فارسی به انگلیسیbottomless, deep, deep-rooted, fathomless, heavy, hollow, intense, inveterate, oracular, recondite, unfathomable
سرسختدیکشنری فارسی به انگلیسیbulldog, bullheaded, deep-rooted, defiant, dogged, donkey, fractious, hard-bitten, hard-core, hardened, impervious, implacable, intransigent, invincible, ornery