قنبیطلغتنامه دهخداقنبیط. [ ق ُن ْ ن َ ] (ع اِ) سطبر و درشت ترین انواع کلم است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). خایه ٔ کرنب . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بضم اول و تشدید نون
قنبیطلغتنامه دهخداقنبیط. [ قَم ْ ] (اِ) گویند لغتی است رومی و در عربی شایع، بمعنی کلم رومی و آن رستنیی باشد که در شله پلاو کنند و با ماست هم خورند. (برهان ). رجوع به ماده ٔ بعد ش
قنبیطیلغتنامه دهخداقنبیطی . [ ق ُن ْ ن َ ] (ص نسبی ) نسبت است به قنبیط و فروش آن . گروهی از محدثان به این نام مشهورند. (از لباب الانساب ). رجوع به قنبیط شود.
قنبیطیلغتنامه دهخداقنبیطی . [ ق ُن ْ ن َ ] (اِخ ) محمدبن حسین بن خالد بغدادی مکنی به ابوالحسن . از محدثان است . وی از ابراهیم بن سعید جوهری و یعقوب دورقی روایت شنید و از او خواهرز
قبیطلغتنامه دهخداقبیط. [ ق ُب ْ ب َ ] (معرب ،اِ) شکرینه و آن حلوائی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). قُبّاط. قُبَّیْطی ̍. قُبَیْطاء. (منتهی الارب ) (آنندراج ). قبیته و قبیده . ر
قبیطاءلغتنامه دهخداقبیطاء. [ ق ُ ب َ ] (معرب ، اِ) شکرینه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به قباط و قبیط و قبیطی و قبیده و قبیته شود.
قبیطهلغتنامه دهخداقبیطه . [ ق ُ ب َ طَ ] (معرب ، اِ) ناطف است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). حلوائی است . (فرهنگ نظام ). رجوع به قبیده و قبیته شود.