قلاعلغتنامه دهخداقلاع . [ ق َل ْ لا ] (ع ص ) نیک دروغ گوی . (منتهی الارب ). دروغگوی . (اقرب الموارد). || زن جلب . (منتهی الارب ). قواد. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || کفن آهن
قلاعلغتنامه دهخداقلاع . [ ق ِ ] (ع اِ)ج ِ قلعة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قلعة شود. || ج ِ قَلْع. (ناظم الاطباء). || ج ِ قِلْع. (منتهی الارب ). رجوع به قلع شود.
قلاعلغتنامه دهخداقلاع . [ ق ُ ] (ع اِ) گل تراشه که بعدِ خشک شدن آب کفته گردد. || خاک درواشده که زیر او سماروغ برآمده باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و مشدد نیز آید. || بیما
قلاعلغتنامه دهخداقلاع . [ ق ُل ْ لا ] (ع اِ) گیاهی است از قسم جَنْبه که شتر خشک و تر آن را خورد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سنگ . (اقرب الموارد).
قلاع الدعوةلغتنامه دهخداقلاع الدعوة. [ ق ِ عُدْ دَع ْ وَ ] (اِخ ) از توابع طرابلس است . این قلعه از راشدالدین محمد شاگرد علاءالدین علی صاحب قلعه ٔ الموت بود. (تحفةالدهر دمشقی ص 208).
قلاعةلغتنامه دهخداقلاعة. [ ق ِ ع َ ] (ع اِ) بادبان کشتی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
قلاعةلغتنامه دهخداقلاعة. [ ق ُ ع َ ] (ع اِ) سنگ بزرگ در دشت نرم خاک افتاده . || هر کلوخ یا سنگ برکنده که آن را به دست یا به فلاخن اندازند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || پاره
اصحاب قلاعلغتنامه دهخدااصحاب قلاع . [ اَ ب ِ ق ِ ] (اِخ ) اصحاب القلاع . باطنیه . اسماعیلیه . اصحاب جبال : و در این ایام اصحاب قلاع به قتل و احراق مبتلی بودند. (از تتمه ٔ صوان الحکمة
تب قلاعیلغتنامه دهخداتب قلاعی . [ ت َ ب ِ ق ُ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) تب برفکی . رجوع به تب برفکی و تب و دیگر ترکیبهای آن شود.