قشالغتنامه دهخداقشا. [ ق َ ] (ع اِ) آب دهن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به قُشاء شود. || پوست درخت . (بحر الجواهر). قِشاء. (بحر الجواهر). رجوع به قِشاء شود.
قشاءلغتنامه دهخداقشاء. [ ق ِ ] (ع اِ) ج ِ قشوة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قشوة شود. || پوست درخت . (بحر الجواهر) (مهذب الاسماء). رجوع به قشا شود.
قشاواتلغتنامه دهخداقشاوات . [ ق َ ] (ع اِ) ج ِ قَشاوة، معرب کجاوه . (رحله ٔ ابن جبیر). رجوع به قَشاوة شود.
قشاوةلغتنامه دهخداقشاوة. [ ق َ وَ ] (معرب ، اِ) معرب کجاوه . (رحله ٔ ابن جبیر). و لهم ایضاً فی مراکبهم علی الابل قباب تظلهم بدیةالمنظر، عجیبةالشکل ، قد نصبت علی محامل من الاعواد