قشیرلغتنامه دهخداقشیر. [ ق َ ] (ع ص ) بسیارپوست : تمر قشیر؛ خرمای بسیارپوست . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قَشِر شود.
قشیرلغتنامه دهخداقشیر. [ ق ُ ش َ ] (اِخ ) ابن خزیمةبن مالک بن سلامان بن اسلم بن افصی . یکی از مشهوران طائفه ٔ اسلم است ، و از این دوده است سلمةبن اکوع . (اللباب ).
قشیرلغتنامه دهخداقشیر. [ ق ُ ش َ ] (اِخ ) ابن کعب بن ربیعه .پدر قبیله ای است از هوازن . (منتهی الارب ). قشیربن کعب بن ربیعةبن عامربن صعصعة هوازنی عدنانی ، جد جاهلی است . بعضی از
قشیرهلغتنامه دهخداقشیره . [ ] (اِخ ) نام چشمه ای است در نزدیکی طرسوس در حدود بغداد که آن را بذبذون گویند. آب آن چشمه از برودت به مرتبه ای بود که هیچکس طاقت نداشت لحظه ای در آنجا
قشیریلغتنامه دهخداقشیری . [ ق ُ ش َ ] (اِخ ) بهزبن حکیم بن معاویةبن حیده . از محدثان و دانشمندان است . وی از پدر و جد خود و نیز از زرارةبن ادنی روایت کند و از او ثوری و حمادان و
قشیریلغتنامه دهخداقشیری . [ ق ُ ش َ ] (اِخ ) عبدالرحیم بن عبدالکریم بن هوازن ، مکنی به ابونصر. از علمای نیشابور است . وی در سفر حج از بغداد دیدن کرد و در آنجا به وعظ و ارشاد مردم