ضباعلغتنامه دهخداضباع . [ ض ِ ] (اِخ ) (بطن الَ ...) موضعی است . (منتهی الارب ). وادیی است در بلاد عرب . (معجم البلدان ).
ضباعلغتنامه دهخداضباع . [ ض ِ ] (اِخ ) ستاره های بسیارند اسفل از بنات نعش . (منتهی الارب ). ستارگانی که بر سر و منکبین و عصای صورت بقّار واقع است .
ضباعلغتنامه دهخداضباع . [ ض ِ ] (ع اِ) ج ِ ضَبُع و ضَبْع. (منتهی الارب ) : ضباع و سباع از خصب آن مراتع بفراخی رسیده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 394). در مأوای سباع و منزل ضباع در
ضباعةلغتنامه دهخداضباعة. [ ض ُ ع َ ] (اِخ ) دختر زبیربن عبدالمطلب بن هاشم ، صحابیه است . (منتهی الارب ). وی از هُجناء است ، و هَجین نزد عرب کسی است که پدر وی عرب و مادرش عجمی باش
ضباعةلغتنامه دهخداضباعة. [ ض ُ ع َ ] (اِخ ) دختر زفربن حارث که اشاره کرد پدر را به رها کردن بند قطامی و منت نهادن بر سر وی که اسیر بود و پس رها کرد او را و بخشید به وی صد ناقه پس
ضباعةلغتنامه دهخداضباعة. [ ض ُ ع َ ] (اِخ ) دختر عامربن صعصعه . رسول صلوات اﷲ علیه او را بزنی کرد و نادیده طلاق گفت .
ضباعةلغتنامه دهخداضباعة. [ ض ُ ع َ ] (اِخ ) دختر عامربن قشیر، و آن ضباعه ٔ کبری و از صحابیات است . (منتهی الارب ).