حد زدنلغتنامه دهخداحد زدن . [ ح َ زَ دَ ] (مص مرکب ) اجرا کردن حد شرعی . رجوع به حد (اصطلاح فقه ) شود.
حدلغتنامه دهخداحد. [ ح َدد ] (ع اِ) حائل میان دو چیز. (منتهی الارب ). حاجز بین دو شی ٔ. فاصل میان دو چیز. فصل . الفصل بینک وبینه . (تعریفات جرجانی ). || نهایت هرچیز.منتهای هر
حدلغتنامه دهخداحد. [ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز. واقع در پنجاه هزارگزی شمال خاوری اهواز و نه هزارگزی شمال راه ویس به نفت سفید. دشت ، گرمسیر و
حدفرهنگ مترادف و متضاد۱. کرانه، مرز، کنار ۲. نهایت، انتها ۳. اندازه، مقدار، مقیاس، میزان، نصاب ۴. درجه، رتبه، مقام، منزلت ۵. شمار ۶. سامان، اقلیم، سرزمین، زمین ۷. زمین ۸. تعزیر، مجاز
حددیکشنری فارسی به انگلیسیborder, bound, boundary, compass, confines, demarcation, demarkation, edge, end, extent, limit, limitation, normal, pale, periphery, pitch, radius, stint, termi
فضای فازphase spaceواژههای مصوب فرهنگستاندر سامانهای با n درجۀ آزادی، فضای n2 بُعدی با محورهای (q1, q2, …, qn, p1, p2, …, pn) که در آن qs بیانگر درجۀ آزادی سامانه و ps تکانههای متناظر با qs است
یکسوسازی تُنُکلایهdepletion-layer rectificationواژههای مصوب فرهنگستانیکسوسازی ناشی از اتصال دو مادۀ غیرهمجنس مانند پیوندگاه P-N یا فلز و نیمرسانا