حمسلغتنامه دهخداحمس . [ ح َ ] (ع اِ)آواز. (منتهی الارب ). صوت . (اقرب الموارد). || جرس رجال . || (مص ) بریان کردن گوشت . || به خشم آوردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سخت
حمسلغتنامه دهخداحمس . [ ح َ م َ ] (ع مص ) سخت و درشت گردیدن در دین . || دلیر شدن در حرب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || (اِ) ج ِ حَمَسَة. (منتهی الارب ). رجوع به حمسة شود.
حمسلغتنامه دهخداحمس . [ ح َ م ِ ] (ع ص ) مرد درشت در دین و دلیر در حرب و دلاور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حمسلغتنامه دهخداحمس . [ ح ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَحمس . جاهای سخت ودرشت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || ج ِ حمساء. (منتهی الارب ). رجوع به احمس و حمساء شود.
حمسةلغتنامه دهخداحمسة. [ ح َ م َ س َ ] (ع اِ) ستوری است دریائی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || سنگ پشت . ج ، حَمَس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حمساءلغتنامه دهخداحمساء. [ ح َ ] (اِخ ) کعبه بدان جهت که سنگ آن سپید مایل بسیاهی است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
حمساءلغتنامه دهخداحمساء. [ ح َ ] (ع ص ) مؤنث احمس . زن درشت در دین و دلاور در جنگ . (اقرب الموارد). ج ، حُمس .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || سنة حمساء؛ سال سخت و شدید. (اقرب