حمادلغتنامه دهخداحماد. [ ح َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهر هاشم بخش مرکزی شهرستان اهواز. آب آن از چاه . محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه آن در تابستان اتومبیل ر
حمادلغتنامه دهخداحماد. [ ح َم ْ ما ] (اِخ ) ابن ابی حنیفه ٔ نعمان ثابت ، مکنی به ابی اسحاق . وی بر مذهب پدر میرفت و در خیر و صلاح پایه ٔ رفیع داشت . چون ابوحنیفه درگذشت و دایع ب
حمادلغتنامه دهخداحماد. [ ح َم ْ ما ] (اِخ ) ابن ابی سلیمان مولی ̍ ابراهیم بن ابی موسی الاشعری . وی نزد ابراهیم فقه آموخت و به سال 119 و یا 120 هَ . ق . بمرد. عبدالملک بن ایاس گف
حمادلغتنامه دهخداحماد. [ ح َم ْ ما ] (اِخ ) ابن اسحاق بن ابراهیم ماهان بن بهمن بن نسک ارجانی فارسی معروف به موصلی . ادیب و راویه . از ابی عبیده و اصمعی سماع داشته و کتب بسیاری د
حمادلغتنامه دهخداحماد. [ ح َم ْ ما ] (اِخ ) ابن زیدبن درهم ، مکنی به ابی اسماعیل . از راویانی است که از بسیاری از تابعین اسناد دارد. وی در رمضان سال 179 هَ . ق . بمرد. در آن هنگ
حماد راویهلغتنامه دهخداحماد راویه . [ ح َم ْ ما ی َ ] (اِخ ) ابن میسرة الشیبانی ، مکنی به ابوالقاسم . یکی از مشاهیر ادبا بود و بسیاری از اشعار عرب را از بر میدانست و از این رو بلقب را
حماد ضریرلغتنامه دهخداحماد ضریر. [ ح َم ْ ما ض َ ] (اِخ ) مکنی به ابواسماعیل . با اینکه کور مادرزاد بود هوش و فراست بی اندازه داشت و بمحافل درس فقها و علمای عصر حضور مییافت و در فقه
حمادالغتنامه دهخداحمادا. [ ح ُ ] (ع اِ) نهایت و غایت کوشش . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد): حماداک ان تفعل کذا. (از منتهی الارب ). اَی مبلغ جهدک و قیل غایتک و عن ابن الاعرابی ؛
ابوحمادلغتنامه دهخداابوحماد. [ اَ ح َم ْ ما ] (اِخ ) سالم . محدث است . عبیداﷲبن موسی از او و او از سدی روایت کند.