حنرلغتنامه دهخداحنر. [ ح َ ] (ع مص ) بنا کردن . (المنجد) (ناظم الاطباء). و این از باب نصر است . (منتهی الارب ).
حنجرلغتنامه دهخداحنجر. [ ح َ ج َ ] (ع اِ) دوایی است که آنرا سرخ مرد گویند و بعربی عصی الراعی خوانند. (آنندراج ) (برهان ) (ناظم الاطباء). || حلق و گلو. (غیاث ). حلقوم . (ناظم الا
حنجرةلغتنامه دهخداحنجرة. [ ح َ ج َ رَ ] (ع اِ) نای گلو. خشک نای . نای حلقوم . ج ، حناجر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). آلت آواز حنجره است و اوسه غضروف است : ورقی ، ما لا اسم له
حنجورلغتنامه دهخداحنجور. [ ح ُ ] (ع اِ) جامه دان خرد. || نوعی از شیشه که در آن ذرور نگاه دارند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || نای گلو. خشک نای . ج ، حناجر. (منتهی الارب )(مهذ
حنورةلغتنامه دهخداحنورة. [ ح ِن ْ ن َ رَ ] (ع اِ) کرمی است . (منتهی الارب ). یک نوع کرمی است . (ناظم الاطباء).
حنجرةدیکشنری عربی به فارسیخشک ناي , حنجره , حلقوم , خرخره , گلو , ناي , دهانه , صدا , دهان , از گلو ادا کردن