حامضلغتنامه دهخداحامض . [ م ِ ] (اِخ ) احمدبن عبداﷲبن عبدالصمدبن علی بن عبداﷲبن عباس بن عبدالمطلب هاشمی ، مکنی به ابوالعبر. و او را حمدون حامض نیز گویند. رجوع به معجم الادباء ج
حامضلغتنامه دهخداحامض . [ م ِ ] (اِخ ) سلیمان بن محمدبن احمد بغدادی نحوی وراق ، مکنی به ابوموسی . یکی از ائمه ٔ نحویین کوفه . وی از ابوالعباس ثعلب علم آموخت و جانشین او شد. و اب
حامضلغتنامه دهخداحامض . [ م ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حموضت . ترش . (دهار). ترش مزه . ج ، حوامض (ترشیها). (مهذب الاسماء). || حامض الفؤاد؛ متغیردل و فاسدقلب . (منتهی الارب ). رجل
حامض مروزیلغتنامه دهخداحامض مروزی . [ م ِ ض ِ م َرْ وَ ] (اِخ ) صولی در الاوراق گوید: و مات المروزی المعروف به حامض رأسه (؟) لاثنی عشرة لیلة خلت من شهر رمضان ، و قد سمع الناس منه حدی
حامض اللبنلغتنامه دهخداحامض اللبن . [ م ِ ضُل ْ ل َ ب َ ] (ع اِ مرکب ) اسید لاکتیک . جوهر ترشی که از شیر ترش شده گیرند.
حامضةلغتنامه دهخداحامضة. [ م ِ ض َ ] (اِخ ) چشمه ٔ آبی است مقابل چاه حُلوة واقع میان سمیراء و حاجر. ابوزیاد گوید: حامضة آبی است از آبهای بکربن کلاب . (معجم البلدان ).
حامضةلغتنامه دهخداحامضة. [ م ِ ض َ ] (ع ص ) نعت فاعلی مؤنث از حمض و حموض (منتهی الارب ) و حموضة. || ابل حامضة؛ شتران شورگیاه خورنده . ج ، حوامض . شترانی که گیاه شور خورده باشند.
حامض البربتيوريةدیکشنری عربی به فارسینمک اسيد باربيتوريک , مشتقات اسيد باربيتوريک که بعنوان داروي مسکن وخواب اورتجويز ميشود