حیدلغتنامه دهخداحید. [ ح َ ] (ع اِ) تندی کرانه ٔ هر چیزی . || تندی که از کوه بیرون آمده باشد و مانند بازو شده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). بلندی که از کوه بیرون
حیدلغتنامه دهخداحید. [ ح َ ی َ ] (ع اِ)طعام . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (مص ) درآمدن بزغاله در جایی که برآمدن از آنجا دشوار باشد. (منتهی الارب ) (اقرب ال
حیدلغتنامه دهخداحید. [ ح َی ْ ی ِ ] (ع ص ) حمار حید؛ خر که بر جهد از سایه ٔ خود بشادی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به حَیَدی ̍ شود.
وحیدلغتنامه دهخداوحید. [ وُ ح ِی ْ ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در دشت و گرمسیر است . سکنه ٔ آن 200 تن و آب آن از چاه تأمین می شود. محصول آنجا
وحیدلغتنامه دهخداوحید. [ ] (اِ) مالاون مالس . اسدالارض . (یادداشت مرحوم دهخدا). || به لغت مغربی مازریون است . رجوع به فهرست مخزن الادویه شود.
وحیدلغتنامه دهخداوحید. [ وَ ] (اِخ ) یا وحیدالدین . پسر عموی خاقانی شاعر است : جان عطارد از تپش خاطر وجیدچونان بسوخت کز فلک آبی نماندش .جان وحید را به فلک برد ذوالجلال تا هم فلک
وحیدلغتنامه دهخداوحید. [ وَ ] (ع ص ) تک . (یادداشت مرحوم دهخدا). فرد و منفرد. (ناظم الاطباء). تنها و یگانه . (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). یگانه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب )