ownدیکشنری انگلیسی به فارسیخودت، داشتن، دارا بودن، مال خود داشتن، اقرار کردن، خودی، مال خودم، خود، شخصی، خاص، خویشتن، تنی
توانمندیهای خودیown capabilitiesواژههای مصوب فرهنگستانراهکارهایی که اجرای آنها توسط نیروهای خودی علیه نیروهای دشمن پیشبینی میشود و در سرنوشت عملیات مؤثر واقع میشود