خرمیلغتنامه دهخداخرمی . [ خ ُرْ رَ ] (ص نسبی ) منسوب بفرقه ٔ خرمدینیه که محرمات را مباح کرده اند و مانند مزدکیه هستند. (از انساب سمعانی ). منسوب بمذهب خرم دین که مذهب بابک باشد.
خرمیلغتنامه دهخداخرمی . [ خ ُرْ رَ ] (اِخ ) از آدمی زادگان شهر هرات است اما از آدمی گری اثری در او نیست و بسبب بدمزاجیهای خود در شهر نتوانست بود، به عراق رفت و از آنجا عزیمت مکه
خرمیلغتنامه دهخداخرمی . [ خ ُرْ رَ ] (اِخ ) نام قلعتی بوده است درنزدیکی شام . حمداﷲ مستوفی آرد: سلطان جلال الدین از آذربایجان بگرجستان رفت و مسخر کرد. آنجا شنید که براق در کرمان
خرمی کردنلغتنامه دهخداخرمی کردن . [ خ ُرْ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نشاط کردن . شادی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : و آن روز را تاریخ نوشته اند که کدام روز بود و کدام ماه و آن روز خرمی ک
خرمی نمودنلغتنامه دهخداخرمی نمودن . [ خ ُرْ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) شادی کردن . نشاط کردن . خرمی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). تشذّر.
خرمیةلغتنامه دهخداخرمیة. [ خ ُرْ رَ ی ی َ ] (اِخ ) طایفه ای از اهل تناسخ و اباحت که گویند ابومسلم خراسانی هنوز زنده است . (منتهی الارب ). محمِّرة. مبیِّضة اصحاب تناسخ و اباحة. خر
خرمیثنلغتنامه دهخداخرمیثن . [ خ ُ م َ ث َ ] (اِخ )نام قریه ای است از قراء بخارا. (از انساب سمعانی ). رجوع به عیون الانباء شود. در فرهنگ ایران باستان ص 12آمده : خرمیثن (خورشیدمیهن
خرمیثیلغتنامه دهخداخرمیثی . [ خ ُ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به خرمیثن که قریه ای است از قرای بخارا. (از انساب سمعانی ).