خرمفرهنگ مترادف و متضاد۱. باصفا، باطراوت، نزه، سرسبز ۲. بشاش، خشنود، خوش، خوشحال، خوشدل، زندهدل، سرسبز، شاد، شادان، شادمان، مبتهج، مسرور، مشعوف، مصفا ≠ بیصفا ۳. ناشاد
خرملغتنامه دهخداخرم . [ خ َ ] (اِ) بخاری که از روی آب گرم و زمینهای نمناک برمیخیزد. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || [ خ ُ / خ َ ]؛ مهره ای باشد از شیشه سیاه و سفید و کبود که
خرملغتنامه دهخداخرم . [ خ ُرْ رَ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان حومه ٔ بخش کوهپایه ٔشهرستان اصفهان واقع در 35هزارگزی جنوب خاوری آخوره . آب آن از چشمه . محصول آن غلات . شغل اهال
خرملغتنامه دهخداخرم . [ خ َ ] (ع اِ) بینی کوه . (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || پوست تخم مرغ است که بجهت ادویه ٔ عین مشغول کرده باشند. (ت
خرمکلغتنامه دهخداخرمک . [ خ ُ / خ َ م َ] (اِ) خرمهره ، یعنی مهره ای از شیشه ٔ سیاه و سفید وکبود که جهة دفع چشم زخم بر گردن کودکان بندند و خرتک نیز گویند. (از برهان ) (ناظم الاطب
خرمکلغتنامه دهخداخرمک . [ خ ُرْ رَ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور، واقع در سه هزارگزی جنوب نیشابور. این دهکده در جلگه واقع است با آب و هوای مع
خرمکلغتنامه دهخداخرمک . [ خ ُرْ رَ م َ ] (اِخ ) نام قصری به نیشابور بروزگار غزنویان . (یادداشت بخط مؤلف ).
خرموجلغتنامه دهخداخرموج . [ خ ُ ] (اِخ ) ناحیتی است از بلوکات دشتستان . طول آن 18هزارگز.مرکز آن خرموج و دارای چهارصد خانوار است . (یادداشت بخط مؤلف ). برای اطلاع بیشتر به خورموج
آبلهگویش خلخالاَسکِستانی: âvla دِروی: âvla شالی: âvla کَجَلی: owla کَرنَقی: âbila کَرینی: âvla کُلوری: âvla گیلَوانی: âvla لِردی: ovla