خربانلغتنامه دهخداخربان . [ خ َ ] (اِ مرکب ) صاحب خر. راننده ٔ خر. (ناظم الاطباء). خرچران . نگاهبان خر. خرکچی . (یادداشت بخط مؤلف ) : چون که با گاو و خرم صحبت فرمایی گر تو دانی
خربانلغتنامه دهخداخربان . [ خ َ ] (اِخ ) ابن عیسی العجلی . وی برادر ابودلف ، جوانی بود دلاور و زورمند فراخ سینه . چون با کوه نشست هنوز به بیست سالگی نرسیده بود، عارض او از لباس ر
خربانلغتنامه دهخداخربان . [ خ َ ] (اِخ ) قاضی احمدبن اسحاق بن خربان . از محدثانست . (یادداشت بخط مؤلف ).
خربانی کردنلغتنامه دهخداخربانی کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تیمار داشتن خر. تیمارداشت خر کردن . پرستاری از خر کردن .
خربانیلغتنامه دهخداخربانی . [ خ َ ] (ص نسبی ) منسوب به خربان که نام جد ابوعبیداﷲ احمدبن اسحاق است . (از انساب سمعانی ).
خربانیلغتنامه دهخداخربانی . [ خ َ نی ی ] (اِخ ) احمدبن اسحاق بن خربان بصری خربانی ، مکنی به ابوعبداﷲ. اصل او از نهاوند بود. او فقیهی مبرز و فاضل و در زمره ٔ بصریان بود.از محمدبن ا
خربانیلغتنامه دهخداخربانی . [ خ َ نی ی ] (اِخ ) سری بن سهل بن خربان جندیشابوری . خربانی از روایان بود. از عبداﷲبن رشید و دیگران روایت حدیث دارد و از او جماعتی چون عبدالصمدبن علی ح