انتقال ناآگاهانهoblivious transfer, OT 1واژههای مصوب فرهنگستانقراردادی بین فرستنده و گیرنده که براساس آن فرستنده اقدام به ارسال برخی از اطلاعات برای گیرنده میکند بدون آنکه بداند گیرنده اطلاعاتی دریافت کرده است
بارگُنج روبازopen-top container, open top, OT 2واژههای مصوب فرهنگستانبارگُنجی که سقف ندارد و برای پوشاندن آن از برزنت یا چادر استفاده میکنند
خفلغتنامه دهخداخف . [ خ َف ف ] (ع مص ) سبک گردیدن چیز. منه : خف الشیی ٔ خفا و خفة و خفیفاً. || سبکی کردن و شتاب کردن . منه : خف الرجل . || بزودی کوچ کردن قوم . (از منتهی الارب
خفلغتنامه دهخداخف . [ خ ِف ف ] (ع ص ) سبک . خفیف . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). || (اِ) گروه اندک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از
خفلغتنامه دهخداخف . [ خ ُف ف ] (ع اِ) سَپَل شتر. سبل شتر. سول شتر. (از منتهی الارب ).کف اشتر. کف فیل . (یادداشت بخط مؤلف ). ج ، اخفاف .- ذوات الخف ؛ اشتر و آنچه بدو ماند. (ی
خفلغتنامه دهخداخف .[ خ َ / خ ُ ] (اِ) نوعی از آتشگیر است و آن گیاهی باشد نرم که زود آتش از چخماق در آن افتد و آنرا بعربی مرخ گویند. (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (انجمن آرای ن
خفجلغتنامه دهخداخفج . [ خ َ ] (اِ) سنگینی و گرانئی باشد که مردم را در خواب بهم رسد و آنرا بعربی کابوس و عبدالجنة می گویند. (برهان قاطع). خَفَج . (ناظم الاطباء). خفتک .
خفجلغتنامه دهخداخفج . [ خ َ ] (ع مص ) جماع کردن . || دردمند گردیدن ساق از ماندگی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خفجلغتنامه دهخداخفج . [ خ َ ف َ ] (اِ) خفج . خفتک . بختک . کابوس .(ناظم الاطباء). رجوع به خفج ماده ٔ قبل شود. || خردل صحرایی که آنرا قچی گویند، آنرا بکوبند ودر ماست کنند و با ط
خفجلغتنامه دهخداخفج . [ خ َ ف َ ] (ع اِ) نوعی از بیماری شتر. || گیاهی بهاری ابلق که سپیدی آن بر سیاهی غالب باشد. || (مص ) مبتلا گردیدن شتر به بیماری خفج . (منتهی الارب ) (از تا
خفولغتنامه دهخداخفو. [ خ َف ْوْ ](ع مص ) درخشیدن برق . خُفُوّ. سست درخشیدن برق در ابر. (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خُفُوّ در این لغت نامه شود. منه : خفا البرق خفواً. || هویدا