خسلغتنامه دهخداخس . [ خ َ ] (اِ) خاشه و خلاشه . خاشاک . (از برهان قاطع). خرده ٔ کاه . خاز. (از ناظم الاطباء). مرادف خار. (از آنندراج ). چوب ریزه . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) : چون
خسلغتنامه دهخداخس . [ خ َس س ] (ع اِ) تره ٔ کاهو. (منتهی الارب ). کوک . کاهو. (یادداشت بخط مؤلف ). و آب کوک که او را به تازی ماءالخس گویند... اندر دهان می دارند. (ذخیره ٔ خوا
خسلغتنامه دهخداخس . [ خ َس س ] (ع مص ) کم و اندک کردن بهره ٔ کس یا چیزی را. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خسکلغتنامه دهخداخسک . [ خ َ س َ ] (اِ مصغر) مصغر خس یعنی خار کوچک . (از ناظم الاطباء) : از بیخ بکند او و مراخوار بینداخت ماننده ٔ خار خسک و خار خوانا. ابوشکور بلخی .جغد و کلاغ
خسکلغتنامه دهخداخسک . [ خ ِ ] (اِ) گل کافشه ، گل کاجیره : گیاه معروف گزنده خارداری است که در زمین غیر مزروع می روید. لفظ دیگری بهمین معنی در ایوب استعمال شده محتمل است که همین