بستۀ عادیordinary parcel ,colis ordinaire (fr.)واژههای مصوب فرهنگستانبستهای که به تشریفات و اقدامات ویژهای در انجام عملیات پُستی نیاز ندارد و مشتری برای نقلوانتقال آن خدمات خاصی درخواست نمیکند
پرتوِ عادیordinary ray, ordinary waveواژههای مصوب فرهنگستانیکی از دو مؤلفۀ موج الکترومغناطیسی که در عبور نور از بلور ناهمسانگرد تشکیل میشود و از قانون اِسنِل پیروی میکند
شکستگی عادی ریلordinary breakواژههای مصوب فرهنگستانترکخوردگی کامل یا جزئی ریل راهآهن بیآنکه علامتی از شِقاق (fissure) یا دیگر عیوب ریل قابل مشاهده باشد متـ . شکستگی عادی
سهام عادی،سهام2equities2,ordinary share, common stockواژههای مصوب فرهنگستاندر مباحث حقوقی، مطالبات مالکان یا وامدهندگان در ارتباط با داراییهای یک شرکت * در بریتانیا و فرانسه به آن سهام عادی (ordinary share (en.), action ordinavie (fr
روزمرهدیکشنری فارسی به انگلیسیbread-and-butter, common, daily, day-to-day, diurnal, everyday, ordinary, quotidian, routine, workaday
معمولدیکشنری فارسی به انگلیسیconventional, customary, going, ordinary, orthodox, popular, proper, standard, usual
عادیدیکشنری فارسی به انگلیسیaccustomed, automatic, average, bread-and-butter, chronic, common, commonplace, conventional, everyday, frequent, general, habitual, plain, matter-of-course, mi