operatesدیکشنری انگلیسی به فارسیعمل می کند، عمل کردن، اداره کردن، گرداندن، بکار انداختن، راه انداختن، قطع کردن، بفعالیت واداشتن، بهرهبرداری کردن، دایر بودن، عمل جراحی کردن
operatedدیکشنری انگلیسی به فارسیکار می کند، عمل کردن، اداره کردن، گرداندن، بکار انداختن، راه انداختن، قطع کردن، بفعالیت واداشتن، بهرهبرداری کردن، دایر بودن، عمل جراحی کردن
ستون درآمدهای اصلیmajor operated departmentواژههای مصوب فرهنگستانستونی که به ثبت درآمدهای حاصل از خدمات عمدۀ مهمانخانهها اختصاص داده میشود تا جداگانه محاسبه و واپایش شوند