خنگی زدنلغتنامه دهخداخنگی زدن . [ خ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کارهای آسان را دشوار کردن . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).
خنجیدنلغتنامه دهخداخنجیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) آواز نفس برآوردن از بینی گاه جماع . (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) : تو رفته و پیروز شده هرجایی من بر.... کسهات همی خنجم .لبیبی .
خوبدیکشنری فارسی به انگلیسیall right, agreeable, eu-, choice, decent, good, famously, nice, great, highly, right, kosher, well, now, OK, promisingly, pukka, quality, stunner, stunning, un