خنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خانه ۲. جا، محل، مکان ۳. انبار کشتی، طبقه پائین کشتی ۴. کابین کشتی ۵. گلخن ۶. سوراخ، منفذ
خنلغتنامه دهخداخن . [ خ َ ] (اِ) خانه و بیت خواه در روی زمین باشد و خواه زیر زمین . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء).مخفف خان . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : چون تف آتش فتاد از
خنلغتنامه دهخداخن . [ خ َ ن ن ] (ع مص ) بریدن جِذْع . منه : خَن َّ الجِذْع َ خناً. || گرفتن مال کس . منه : خن ماله . || برآوردن از جلة بتدریج چیزی بعد چیزی . منه : خن الجلة. |
خنلغتنامه دهخداخن . [ خ ِ ن ن ] (ع اِ) کشتی خالی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خنجفرهنگ مترادف و متضاد۱. غنج ۲. عشوه، غمزه، کرشمه، ناز ۳. سرور، شادی، طرب، عیش ۴. بهره، سود، فایده، نفع ۵. خوش، دلپذیر، نیکو
خنکفرهنگ مترادف و متضاد۱. بارد، سرد، یخ (ملایم، مطبوع) ≠ حار، گرم ۲. بیمزه، لوس، ناخوشایند ۳. خجسته ۴. خوب، خوش، نیک ۵. تازه، تر ۶. خوشا ۷. ملایم، مطبوع، خوشآیند
خنگدیکشنری فارسی به انگلیسیdense, dopey, dopy, dull, half-wit, nitwit, obtuse, slow-witted, stupid, unintelligent, vacant, white