ختنیلغتنامه دهخداختنی . [ خ ُ ت َ ] (اِخ ) داودبن سلیمان بن داودبن سلیمان ختنی . از فقیهان است او از ابوعلی بن سلیمان مرغینانی حدیث شنید و او را ابوحفص عمربن محمدبن احمد نسفی در
ختنیلغتنامه دهخداختنی . [ خ ُ ت َ ] (ص نسبی ) آنچه منسوب به ختن است و اغلب برای صفت نافه و خوبرویان بکار رود : شنیده ام که مقالات سعدی از شیرازهمی برند بعالم چو نافه ٔ ختنی .سعد
ختنیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. از مردم ختن.۲. تهیهشده در ختن: ◻︎ شنیدهام که مقالات سعدی از شیراز / همیبرند به عالم چو نافهٴ ختنی (سعدی۲: ۵۹۰).
سوختنیفرهنگ مترادف و متضاد۱. قابل اشتعال، اشتعالپذیر ۲. لایق سوختن، سزاوار سوزاندن ۳. تباهشدنی، نابودشدنی
افروختنیلغتنامه دهخداافروختنی . [ اَ ت َ ](حامص ) سوختنی . قابل افروختن . روشن شدنی : ای سوخته ٔ سوخته ٔ سوختنی ای آتش دوزخ از تو افروختنی .(منسوب بخیام ).