خبانلغتنامه دهخداخبان .[ خ ُب ْ با ] (اِخ ) نام قریتی است به یمن در وادی خبان . گویند این قریه در حران است و آنرا «قریة الاسود الکذّاب » و «کهف » نامند. (از معجم البلدان یاقوت )
خبانلغتنامه دهخداخبان . [ خ ِ ] (ع مص ) درنوشتن جامه و دوختن آن تا کوتاه شود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از تاج العروس ) (از البستان )
خبانلغتنامه دهخداخبان . [ خ ُ ](اِخ ) نام وادیئی است به یمن در عربستان . (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از یاقوت در معجم البلدان ).
کوخبانلغتنامه دهخداکوخبان . (اِخ ) دهی از دهستان الموت که در بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع است و 582 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
وادی خبانلغتنامه دهخداوادی خبان . [ خ ُ ] (اِخ ) موضعی است در یمن از توابع ذمار. (از معجم البلدان ).
خوبانلغتنامه دهخداخوبان . (اِخ ) دهی است جزء دهستان الموت بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین . آب آن از رودخانه ٔ شاهرود و محصول آن غلات وشغل اهالی زراعت و راه مالرو است . این ده وقف
خوبان رزگاهلغتنامه دهخداخوبان رزگاه . [ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ شهرستان شهسوار دارای 900 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).