خذللغتنامه دهخداخذل . [ خ َ ] (ع مص ) گذاشتن یاری کسی . (از مصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || عقیم گردیدن آهو بتفقد بچه . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || خوا
خذلانفرهنگ مترادف و متضاد۱. خواری، مذلت، پستی ۲. درماندگی، ضعف، سستی ۳. یاری نرساندن، مدد ن کردن ۴. پست نگاه داشتن، خوار داشتن
خذله الغتنامه دهخداخذله ا. [ خ َ ذَ ل َ هُل ْ لا ه ] (ع جمله ٔ نفرینی ) خدای یاری نکند او را. (یادداشت بخط مؤلف ).
خذلهم الغتنامه دهخداخذلهم ا. [ خ َ ذَ ل َ هَُ مُل ْ لا ه ] (ع جمله ٔ نفرینی )خدای یاری نفرماید آنان را. (یادداشت بخط مؤلف ).
خذلمةلغتنامه دهخداخذلمة. [ خ َ ل َ م َ ] (ع ص ) شتافتن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (اقرب الموارد).