خشبلغتنامه دهخداخشب . [ خ َ ] (ع مص ) آمیختن به چیزی . || برگزیده و جدا کردن از چیزی . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || زدودن و صیقل دادن روی شمشیررا چند
خشبلغتنامه دهخداخشب . [ خ َ ش َ ] (ع اِ) چوب درشت . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج ، خُشُب ، خُشبان ، خُشب : در دل قیصر بیم و فزع افتاده بودتا بیارند به غز
خشبلغتنامه دهخداخشب . [ خ َ ش ِ ](ع ص ) عیش ناخوش آینده ٔ ناپسند. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || دراز درشت اندام برهنه استخوان در کمال سختی . (منتهی الارب
خشب الشونیزلغتنامه دهخداخشب الشونیز. [ خ َ ش َ بُش ْ شو ] (ع اِ مرکب ) چوب سیاه دانه . سیساریون . (یادداشت مؤلف ).
خشبیلغتنامه دهخداخشبی . [ خ َ ش َ بی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به خشبه که موضعی است در افریقا. (از انساب سمعانی ).
آدم احمقدیکشنری فارسی به انگلیسیass, clod, donkey, moron, jackass, moke, nincompoop, oaf, pinhead, wanker, zany
پخمهدیکشنری فارسی به انگلیسیclod, doltish, half-witted, idiot, ignoramus, nincompoop, ninny, oafish, obtuse, simpleton, slow-witted, stupid, thickhead, unintelligent, witless