درستهلغتنامه دهخدادرسته . [ دَ رَ ت َ / ت ِ ] (اِ) درسه . عفو. رحمت . گذشتن از جرایم . بخشیدن گناه . (برهان ) (از آنندراج ).- درسته کردن ؛ عفو کردن . بخشیدن : هر آنکو کند جرم مج
درستهلغتنامه دهخدادرسته . [ دُ رِ ت َ / ت ِ ] (اِ) کاه خرد که از گندم و جو شکسته می ماند. (آنندراج ) (انجمن آرا). خارِ خورد که از گندم و جو شکسته می ماند. (رشیدی ).
درستهلغتنامه دهخدادرسته . [ دُ رُ ت َ / ت ِ ] (ص ) در تداول عوام ، تمام . ناشکسته . کامل . که قسمتی از آنرا نبریده اند. بی شکستن یا بریدن جزئی از آن . که چیزی از آن شکسته یا برید
خودرستهلغتنامه دهخداخودرسته . [ خوَدْ / خُدْ رُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) گیاهی که بخودی بخود روئیده باشد بدون کاشتن . (ناظم الاطباء). خودرو. || وحشی . (ناظم الاطباء). بدون مربی بار
درستفرهنگ مترادف و متضاد۱. راست، صحیح ۲. استوار، تمام، کامل ۳. تندرست، سالم ۴. حق، حقیقی، صواب، واقع ۵. امین، درستکار، صائب، موثق ≠ خطا
درستکارفرهنگ مترادف و متضادامانتدار، امین، ثقه، درست، درستکردار، صحیحالعمل، فریور، موتمن، مصیب، معتمد، نیکوکار ≠ دغل