درنفسلغتنامه دهخدادرنفس . [ دَ ن َ ف َ ] (ق مرکب ) درزمان . فی الحال . (شرفنامه ٔ منیری ). درحال . دردم . درلحظه . (ناظم الاطباء). فوراً. بی درنگ . دردم . آناً : نبردند پیشش مهما
درافسلغتنامه دهخدادرافس . [ دَ ف ِ ] (اِ) لغت شامی است و فارسی آن شفتالو. (از الفاظالادویة). دراقن نیز گویند به لغت اهل شام ، و آن خوخ است . (از اختیارات بدیعی ). صاحب برهان قاطع
درفسلغتنامه دهخدادرفس . [ دِ رَ ] (معرب ، اِ) معرب درفش . (یادداشت مرحوم دهخدا). رایت ، و آن معرب از فارسی است . (از المعرب جوالیقی ). نشان بزرگ . (منتهی الارب ). علم بزرگ . (از
درفسةلغتنامه دهخدادرفسة. [ دَ ف َ س َ ] (ع مص ) برداشتن نشان بزرگ را. (از منتهی الارب ). حمل کردن «درفس » و علم بزرگ را. (از اقرب الموارد). || سوار شدن شتر کلان جثه را. (از منتهی