درزمانلغتنامه دهخدادرزمان . [ دَ زَ ] (ق مرکب ) فی الفور. درحال . بزودی . بمجرد. (ناظم الاطباء). فوری . علی الفور. فی الحال . یکایک : شنید این سخن شاه شد بد گمان فرستاده را جست هم
درزمانلغتنامه دهخدادرزمان . [ دَرَ ] (اِ) رشته و ریسمان تافته را گویند که در سوزن کشند. (برهان ) (از آنندراج ). ریسمانی باشد که در سوزن کشند. (مجمعالفرس سروری ). رشته و ریسمان تاف
درمالیلغتنامه دهخدادرمالی . [ دَ ] (حامص مرکب ) در اصطلاح عامیانه ، مالیدن آلت رجولیت به دهانه ٔ شرم زن یا دُبر مرد. عمل مواقعه ٔ ناقص که در آن دخول صورت نگیرد. (از فرهنگ لغات عام
درمالیدنلغتنامه دهخدادرمالیدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) مالیدن : به هر منی شکر [ دَر ساختن گل انگبین ] سه من گل درمالند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مَش ّ؛ درمالیدن دست به چیزی تا پاکیزه و
درمالیدهلغتنامه دهخدادرمالیده . [دَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) مالیده . نیم گرد. دوردار. بدون تیزه : دیوار مسجد [ مسجدالحرام ] قائمه نیست و رکنها درمالیده است تا به مدوری مایل است ،که چ