درزنلغتنامه دهخدادرزن . [ دَ زَ ] (اِ) سوزن . (برهان ). ابرة. در اصل درززن بود به معنی درزبند به دو زای معجمه ، یک زای معجمه حذف کردند. (از غیاث ) (آنندراج ) : تهمت نهند بر من و
درزنلغتنامه دهخدادرزن . [ دَ زَ ] (نف مرکب ) درزننده . زننده ٔ در. کسی که حلقه بر در زند. (برهان ). آنکه در زند. کوبنده ٔ در. دق الباب کننده .
درزنلغتنامه دهخدادرزن .[ دَ زَ ] (اِ) دوازده عدد از چیزی . (یادداشت مرحوم دهخدا). در تداول امروز عرب زبانان نیز بهمین معنی بکار رود. دوجین . دوزن .
درزنگریلغتنامه دهخدادرزنگری . [ دَ زَ گ َ ] (حامص مرکب ) سوزن گری . (یادداشت مرحوم دهخدا) : اگر روا باشد که با فقد غربال گری و درزنگری وجوب نماز آدینه ساقط باشد اگر شیعه گویند که ب
درزنگلانلغتنامه دهخدادرزنگلان . [ دَ زَ گ ُ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان طغرابجرد بخش زرند شهرستان کرمان واقع در 55 هزارگزی خاور راه فرعی زرند به راور. (از فرهنگ جغرافیایی ایران
درزنگوئیهلغتنامه دهخدادرزنگوئیه . [ دَ زَ ی َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان مسکون بخش جبال بارز شهرستان جیرفت واقع در 16 هزارگزی شمال مسکون و سر راه شوسه ٔ بم به سبزواران . مزارع گ
درزنگیلغتنامه دهخدادرزنگی . [ دَ زَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان انگهران بخش کهنوج شهرستان جیرفت واقع در 150 هزارگزی جنوب کهنوج و دو هزارگزی باختر راه مالروانگهران به مارز. (از