دقاقیلغتنامه دهخدادقاقی . [ دَق ْ قا ] (حامص ) گازری . (ناظم الاطباء). و رجوع به دقاق شود.- دقاقی کردن ؛ کوفتن و دق کردن . (ناظم الاطباء).- || گازری کردن . (ناظم الاطباء).
دراقیطسلغتنامه دهخدادراقیطس . [ دَ طُ ] (معرب ، اِ) به یونانی بیخ فیلگوش باشد و آن گلی است از جنس سوسن و آنرا به عربی اصل اللوف خوانند. (برهان ). و رجوع به دراقنیطون شود.
دراقینونلغتنامه دهخدادراقینون . [ دَ ] (معرب اِ) لوف الکبیر. شجرةالتنین . دراگن . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به دراقیطس شود.
دقاریرلغتنامه دهخدادقاریر. [ دَ ] (ع اِ) ج ِ دِقرار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به دقرار شود. || ج ِ دِقرارة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به دقرارة شود. || ج ِ دُ