دخسلغتنامه دهخدادخس . [ دُ خ َ ] (ع اِ) تُخَس . دلفین . (از اقرب الموارد). خرک ماهی و آنرا بهندی سوس گویند. (منتهی الارب ). نوعی پستاندار دریایی از راسته ٔ شناگران که در بیشتر
دخسلغتنامه دهخدادخس . [ دَ ] (ع ص ، اِ) مرد فربه باریک پوست . || خرس جوان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || دیگدان . ج ، دواخس . (ناظم الاطباء).
دخسلغتنامه دهخدادخس . [ دَ ] (ع مص ) پنهان شدن چیزی در خاک همچو دیگدان در خاکستر و از اینجاست که دیگدانهارا دواخس گویند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
دخسلغتنامه دهخدادخس . [ دَ خ َ ] (ع مص ) آماس شدن سم ستور. (منتهی الارب ). || (اِ) آماسی که در سم اسب پیدا شود. من العیوب الحادثة للفرس و هو ورم یکون فی حافره . (صبح الاعشی ج 2
دخسیسالغتنامه دهخدادخسیسا. [ دَ ] (اِ) بنگ . (یادداشت مؤلف ). رجوع به بنگ شود. || دهن البلسان . (یادداشت مؤلف ). روغن بلسان .