دهملغتنامه دهخدادهم . [ دَ ] (ع اِ) عدد بسیار از هر چیز. ج ، دهوم . || امر عظیم . || بدی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || کس ، مایقال ای الداهم هو؛ کدام کس است او
دهملغتنامه دهخدادهم . [ دَ ] (اِ) غار و باهشتان . (ناظم الاطباء). درخت و بوته ٔ غار است و آن را به عربی شجرةالغار گویند و آن چوبی است که چون بسوزندش بوی خوش ازآن آید. (برهان )
دهملغتنامه دهخدادهم . [ دَ ] (اِخ ) [ نام ناحیتی از هندوستان و لقب شاهان آن ناحیت ] شهرهای بزرگ نیماس ، هرکند، اورشین ، سمندر، اندرس از آنجاست همه بر کران دریا و دهم از خویشتن
دهمجلغتنامه دهخدادهمج . [ دَ م َ ] (ع ص ) فراخ نرم بزرگ خلقت از هر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || (معرب ،ص ) دوکوهانه . در لغت های عرب معرب از فارسی می نویس
دهمج بصریلغتنامه دهخدادهمج بصری . [ دَ م َ ج ِ ب َ ](اِخ ) از اوست : کتاب نوادر. (الفهرست ابن الندیم ).
دهمجةلغتنامه دهخدادهمجة. [ دَ م َ ج ] (ع مص ) زیاده کردن در خبر. || مترددانه رفتن یا گام نزدیک و بشتاب نهادن و بندی وار رفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
دهمگیریلغتنامه دهخدادهمگیری . [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کران بخش مرکزی شهرستان نوشهر. واقع در 7هزارگزی باختر نوشهر متصل به چالوس دارای 210 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ چالوس
دهموبدلغتنامه دهخدادهموبد. [ دَ ب َ ] (اِ مرکب ) پیشواو پیر آتش - پرستان . (ناظم الاطباء). ممکن است صورتی از هیربد یا دِه موبَد یعنی موبد ده و ناحیه باشد.