داغرلغتنامه دهخداداغر. [ غ ِ ] (ع ص ) فرومایه و ذلیل : ذهب صاغراً داغراً؛ رفت خوار و ذلیل . (منتهی الارب ).
داغرلغتنامه دهخداداغر. [ ] (اِخ ) اسعد خلیل . متولد در کفر سیمای لبنان . وی در حکومت سودان کارمند امور قضائی بود و مقالات مختلف ادبی و اجتماعی و لغوی دارد که در مجلات نشر گشته ا
داغرلغتنامه دهخداداغر. [ ] (اِخ ) اسعد. یکی از نویسندگان روزنامه ٔ الاهرام متولد در تنورین به لبنان . او راست : 1- ثورة العرب ، مقدماتها، اسبابها، نتائجها. بقلم یکی از اعضاء جمع
داغگرلغتنامه دهخداداغگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) داغ کننده . گرم کننده : خون گرمی ات به شیشه گران کرده آشنااکنون در آتش از هوس داغگر نشین .ظهوری (از آنندراج ).
داغ رودپیچیmeander scar/ meander scarpواژههای مصوب فرهنگستاننشان هلالیشکل روی دیوارۀ یک دره که براثر حرکت جانبی پیچانرود به وجود آمده است