دارافشانلغتنامه دهخدادارافشان . [ اَ ] (اِخ ) دهی ازدهستان اشترجان بخش فلاورجان شهرستان اصفهان . نُه هزارگزی باختر فلاورجان . نُه هزارگزی راه شهرکرد به اصفهان . جلگه . معتدل و دارای
دارافشان گرکنلغتنامه دهخدادارافشان گرکن . [ اَ گ َ ک َ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان گرکن بخش فلاورجان شهرستان اصفهان . چهارده هزارگزی جنوب خاوری فلاورجان . یک هزارگزی راه قهفرخ به اصفه
درافشانلغتنامه دهخدادرافشان . [ دُ اَ ] (نف مرکب ) درفشان . درافشاننده . درفشاننده . آنکه در می پاشد. آنکه در می پراکند : شب فراز کوه از اشک شور جمع و نور شمعابر درافشان و خورشید ز
درافشاندنلغتنامه دهخدادرافشاندن . [ دَ اَ دَ ] (مص مرکب ) افشاندن : بوزنه دیگر بار لطافتی بجای آورد و شاخه ها درافشاند و خوک بکار می برد تا هیچ نماند. (سندبادنامه ص 169). رجوع به افش
درافشانیلغتنامه دهخدادرافشانی . [ دُ اَ ] (حامص مرکب ) درفشانی . درافشان کردن . عمل درافشان . درپراکنی : عدنی بود در درافشانی یمنی پر سهیل نورانی . نظامی .- درافشانی کردن ؛ درفشاند