دابالغتنامه دهخدادابا. (اِ) (هزوارش ، اِ) پهلوی ، زر . رجوع به حاشیه برهان قاطع چ معین شود. به لغت زند و پازند زر سرخ و طلا را گویند و به عربی ذهب خوانند. (برهان ).
دابانلولغتنامه دهخدادابانلو. (اِخ ) دهی جزء دهستان گورائیم بخش مرکزی شهرستان اردبیل . واقع در42 هزارگزی جنوب باختری اردبیل و 32 هزارگزی شوسه ٔ اردبیل به خلخال . کوهستانی و معتدل و
داباهانتنلغتنامه دهخداداباهانتن . [ ن ِ ت َ ] (هزوارش ، مص ) به لغت زند و پازند به معنی خندیدن باشد. (برهان ). این کلمه هزوارش و صحیح آن داباهونستن است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین )
گدابازیلغتنامه دهخداگدابازی . [ گ َ / گ ِ ] (حامص مرکب ) امساک در خرج . خست نمودن . به قدرضرورت خرج نکردن : گدابازی درآوردن . گدابازی کردن .
گداباشیلغتنامه دهخداگداباشی .[ گ َ / گ ِ ] (اِ مرکب ) سرگدا. رئیس گدایان . شغلی بود در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه برای ریاست گدایان .