داشنلغتنامه دهخداداشن . [ ش َ ] (اِ)عطا. دهشت . دهشته . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). داشاد. داشات . عطا و بخشش و انعام باشد. (برهان ) : ترا نز بهر داشن خواستارم که من خود خواسته بسیار
داشنلغتنامه دهخداداشن . [ ش َ ] (اِخ ) نام موضعی به سیستان بیرون شارستان زرنگ و ظاهراً از محلات ربض بوده . (تاریخ سیستان حاشیه ٔ ص 335). رجوع به تاریخ سیستان ص 335 و 336 و 338 و
داشنلغتنامه دهخداداشن . [ ش ِ ] (ع ص ) جامه ٔ نو که پوشیده نشده باشد. || خانه ٔ نوتیار که سکونت کرده نشده باشد.(منتهی الارب ). || (معرب ، اِ) معرب دشن است که دست لاف باشد. (منته
جداشناسلغتنامه دهخداجداشناس . [ ج ُ ش ِ ] (نف مرکب ) ترجمه ٔ کلام مابه الامتیاز است ، یعنی چیزی و صفتی که فی الحقیقة به آن چیز وصف دو کس را از یکدیگر امتیازی حاصل شود. (آنندراج ) (
زوداشنالغتنامه دهخدازوداشنا. [ اَ ] (اِ مرکب ) نذر و نذوراتی را گویند که فارسیان به آتشخانه ها آورند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). نذرهایی که فارسیان به آتشکده آورند. (نا