دلیلغتنامه دهخدادلی . [ دِ ] (ص نسبی ) منسوب و متعلق به دل . قلبی . (ناظم الاطباء). و رجوع به دل شود.
دلیلغتنامه دهخدادلی . [ دِ لی ی / دُلی ی ] (ع اِ) ج ِ دَلو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به دلو شود.
دلیلغتنامه دهخدادلی . [ دَ لا / دَ لَن ْ ] (ع مص ) سرگشته گردیدن . (از منتهی الارب ). متحیر شدن . (اقرب الموارد). || دوا کردن کسی را. (از منتهی الارب ).
دلیجلغتنامه دهخدادلیج . [ دَ ] (اِ) دالان . دالیز. دهلیز. دالیج . و آن کلمه ٔ فارسی است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دلیکلغتنامه دهخدادلیک . [ دَ ] (ع اِ) روئیدگی است . (منتهی الارب ). نباتی است . (از اقرب الموارد). گیاهی است صحرایی از تیره ٔگل سرخیان که گل آن بی بو و دارای چهار برگ است . گل س
دلیکلغتنامه دهخدادلیک . [ دَ ] (ع ص ) مرد آزموده کار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، دُلُک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || (اِ) خاکی که باد آن را بیخته و برده باشد. (