missدیکشنری انگلیسی به فارسیاز دست دادن، دوشیزه، خطا، گم کردن، خطا کردن، نداشتن، اشتباه کردن، فاقد بودن، احساس فقدان چیزی را کردن
حملة بیتلاقیدرمیانmiss-in-the-middle attackواژههای مصوب فرهنگستانروشی برای یافتن تفاضلهای ناممکن در خوارزمی/ الگوریتم رمز که طرح اولیة آن یافتن زوجمتنهایی است که نتایج میانی حاصل از اعمال فرایند خوارزمیها/ الگوریتمهای رم
دورحذفیmiss and out, devil take the hindmost, devilواژههای مصوب فرهنگستاندر دوچرخهسواری، یکی از مسابقات همآغاز که در راهه برگزار میشود و در آن نفر آخر هر دور حذف میشود تا در دور پایانی، با کاهش شمار رکابزنان، برنده از میان رقابت