پاپیواژهنامه آزادنام ایل بزرگ ساکن در استانهای لرستان و خوزستان و اصفهان که تعداد باشندگان آن به چند صد هزار نفر می رسد .مذهب همگی شیعه 12امامی و در بخش پاپی در لرستان بهترین آب
پاپیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر پی؛ پیرو. پاپی بودن: (مصدر لازم) [مجاز] = پاپی شدن پاپی شدن: (مصدر لازم) [مجاز]۱. در پی کسی یا کاری بودن؛ کسی یا کاری را دنبال کردن.۲. در امری اصرار ورزیدن.
پاپیلغتنامه دهخداپاپی . (اِخ ) نام یکی از طوایف ایل پیشکوه از قبائل کرد ایران تقریباً دارای 1000 خانوار که در سیزار و کوههای هشتادپهلو و قیرآب و شمال دزفول مسکن دارند.
پاپیچفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. هر چیزی که به پا بپیچند؛ آنچه به پا بپیچند.۲. نواری که به ساق پا میپیچند؛ مُچپیچ.
پاپیچلغتنامه دهخداپاپیچ . (ن مف مرکب ، اِ مرکب ) پاتابه . بادیج . پالیک . || (نف مرکب ) پای پیچنده . به پای پیچنده . - عمل کسی پاپیچ او شدن ؛ نتیجه ٔ گناهی عاید او گردیدن .
پاپیچگویش بختیاریپاپیچ (نوارى پشمى به پهناى حدود 7 تا 10 سانتىمتر و بهطول 5/1 متر که در زمستان آن را روى پوتین، شلوار یا جوراب تا زانو پیچند).