پیخفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چرک؛ شوخ؛ وسخ: ◻︎ همواره پر از پیخ است آن چشم فژاگن / گویی که دو بوم آنجا بر خانه گرفتهست (عمارۀ مروزی: شاعران بیدیوان: ۳۵۳).۲. فضله.
پیخلغتنامه دهخداپیخ . (اِ) رمص . قی (در چشم ). کیخ . خیم . ژفک . ژفکاب . چرک گوشها و کنجهای چشم را گویند و آبی که از چشم برآید ومژگان ها را برهم چسباند و بعربی رمص خوانند. (بره
پیخوستهلغتنامه دهخداپیخوسته . [ پ َ / پ ِ خُس ْ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) پیخسته . درهم آکنده یعنی در هم جسته : ز بس کش بخاک اندرون گنج بودازو خاک پیخوسته را رنج بود .عنصری .