پیلفرهنگ انتشارات معین[ فر. ] (اِ.) دستگاهی که نیروی حاصل از فعل و انفعالات شیمیایی را به صورت الکتریستة جاری درمی آورد.
پیلوواژهنامه آزاد(زواره؛ اصفهان) راه آبی که از جوی وارد خانه می شود. پیلو یعنی چیزی شبیه به پیلۀ کرم ابریشم؛ و چون راه ورودی آب از تمپوشه و شبیه به پیلۀ کرم ابریشم است، به آن پی
پیلوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مسواک.۲. مسواکی که از چوب اراک درست کنند.۳. (زیستشناسی) درخت اراک.
پیلکلغتنامه دهخداپیلک . [ ل َ ] (اِ مصغر) پیل خرد. بچه ٔپیل . || بیلک . نوعی تیر. رجوع به بیلک شود : پیل بفکن که سیل ره کنده ست پیلکیهای چرخ بین چنده ست .نظامی .
پیلولغتنامه دهخداپیلو. (اِ) اراک . چوبی که بدان مسواک کنند و عربان اراک خوانند. (برهان ). چوب دندان شوی . درختی است که بچوب آن مسواک کنند و آنرااراک گویند. (منتهی الارب ): عرمض