مغاملغتنامه دهخدامغام . [ م َ ] (اِخ ) شهری است در اندلس و آن را مغامة نیز گویند و در آن معدن گل سرشوی است و از آنجا به سایر شهرهای مغرب برند. (از معجم البلدان ). از قرای طلیطله
مغامةلغتنامه دهخدامغامة. [ م ُ غام ْ م َ ] (ع مص ) یکدیگر را اندوهگین کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مغامضلغتنامه دهخدامغامض . [ م َ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مَغمَض . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مغمض شود.
مغامرلغتنامه دهخدامغامر. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) در سختی و ازدحام اندازنده خود را بی ترس و بیم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه حمله می کند و جنگ می نماید بی ترس و بیم . (ناظم
مغامرةلغتنامه دهخدامغامرة. [ م ُ م َ رَ ] (ع مص ) خود را در جنگی سخت اوکندن . (المصادر زوزنی ). به یکدیگر درآویختن بی باک و بیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). غامره مغامرة؛ حمله کرد