مصعبلغتنامه دهخدامصعب . [ م ُ ع َ ] (اِخ ) ابن سعدبن ابی وقاص . سردار نامی اسلام و برادر عمر سعد معروف و مکنی به ابوزراوه . تابعی است . (از یادداشت مؤلف ).
مصعبلغتنامه دهخدامصعب . [ م ُ ع َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن مصعب بن ثابت بن عبداﷲبن زبیربن العوام .محدث و راویه و شاعر است و پدر او عبداﷲ مکنی به ابوعبداﷲ، نزیل بغداد و ادیب از اشرار
مصعبلغتنامه دهخدامصعب . [ م ُ ع َ ] (اِخ ) ابن عمیربن هاشم بن عبدمناف ، مکنی به ابومحمد. یکی از کبار صحابه ٔ کرام و از قبیله ٔ بنی عبدالدار و از کسانی بود که در آغاز بعثت حضرت د
مصعبانلغتنامه دهخدامصعبان . [ م ُ ع َ ] (اِخ ) مراد مصعب بن الزبیر و پسرش عیسی یا برادرش عبداﷲبن الزبیر است . (منتهی الارب ).
مصعبیلغتنامه دهخدامصعبی . [ م ُ ع َ ] (اِخ ) ابوالطیب محمدبن حاتم . به گفته ٔ تاریخ بیهقی صاحب دیوان رسالت نصربن احمد سامانی و یگانه ٔ روزگار بوده است در همه ٔ ادوات فضل . و به ق
مصعبیلغتنامه دهخدامصعبی . [ م ُ ع َ ] (اِخ ) دهی است و آن مرکز دهستان مصعبی بخش حومه ٔ شهرستان فردوس است واقع در 30هزارگزی شمال خاوری فردوس با 572 تن سکنه . آب آن از قنات و راه آ
مصعبیلغتنامه دهخدامصعبی . [ م ُ ع َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش حومه ٔ شهرستان فردوس خراسان و در شمال خاوری آن واقع است . این دهستان کوهستانی است و هوای آن در منطقه ٔ فردوس
حسین مصعبلغتنامه دهخداحسین مصعب . [ ح ُ س َ ن ِ م ِ ع َ ] (اِخ ) پدر طاهر ذوالیمینین است . رجوع به تاریخ بیهقی ص 135 شود.